پرچم باهماد آزادگان

10 ـ شهريور1320 و درسهاي آن

پايگاه : همچنانكه جنبش مشروطه تاريخ ما را به دو دورة بيكبار جدا از يكديگر : « پيش از مشروطه» و « پس از مشروطه» بخش مي كند ، شهريور1320 نيز از يكسو نشانگر پايان يافتن « دورة ديكتاتوري» و افتادن رضاشاه و از آنسو آغازگر روزگار نوي است كه بنام « دورة دموكراسي» شناخته ميشده.
اينچنين پيشآمدهايي در تاريخ يك توده ، هر كدام « نشانگر» آغاز يك دورة نويست كه با دورة پيش از آن جداييهاي چشمگيري دارد.
ايران كه پس از بركناري محمدعليشاه گرفتار كشمكشهاي دروني و ستمگريهاي گردنكشان نوخاسته شده و هنوز در چنگ دو همساية نيرومند شمالي و جنوبي ، روس و انگليس ، و سياستهاي آزمندانة ايشان بسر مي برد
 و دور نبود كه به سرگذشت بيمناكتري دچار آيد ، قضا را شورش بزرگ روسيه در 1296 و كودتاي 1299 در ايران ، آن را براه ديگري انداخت و بگونه اي از بيمهاي بزرگ رها گرديد ولي از آزادي نيز فرسنگها دور گرديد.
دورة فرمانروايي رضاشاه را ميدانيد كه مجلس و انتخابات جز بازيچه اي در دست دولت نبود ولي از آنسو اين نيز بس شناخته شده است كه كارهايي كه در اين زمان انجام گرفت بيكبار اوضاع كشور را دگرگون ساخت و در پيشرفت اين توده جهش چشمگيري پديد آورد. ليكن با افروخته گرديدن آتش جنگ جهاني دوم در 1318 و يورش آلمان به كشور سوسياليستي نوپاي شوروي در تيرماه 1320 ، پيشروي تند ايشان در خاك روسيه و سخت گرديدن كار جنگ به روسها و پر شدن دلهاي متفقين (روس و انگليس و آمريكا) از هراس رسيدن آلمانها به چاههاي نفت قفقاز ، كشور ايران موقعيت جغرافيايي ويژه اي يافت به اين معنا كه بهترين راه رساندن خواروبار و جنگ افزار به روسها از اين كشور شدني بود و از اينرو ايران هم از آتش جنگ دور نتوانستي ايستاد.

تنها دو ماه از حملة آلمان به شوروي مي گذشت كه دو كشور همسايه لشكرهاشان را از شمال و جنوب رو به پايتخت راندند. ظاهر داستان آن بود كه ايشان كاركنان آلماني در ايران را بهانه كرده و به دولت ايران اخطار داده و دولت ايران (رضاشاه) بيباكي و نافهمي از خود نشان داده و به اخطارهاي ايشان پرواي بايسته را نكرده و ايشان نيز بي طرفي ايران در جنگ را ناديده گرفته جنگ براه انداختند. آري جنگي در گرفت ولي نه از آنگونه كه ميان دو دشمن كينه جو در مي گيرد : خيانت آشكار فرماندهي آرتش از يكسو به شكستن و آسيب يافتن آن راه گشود و از سوي ديگر از دامنه دار شدن جنگ و درگير گرديدن دو همسايه با يك جنگ تازة ديگر جلو گرفت.

ستودگيها و ناستودگيهاي يك فرد در زمانهاي ويژه اي شناخته مي گردد. همچنانكه از ديرباز گفته شده كه "دوستت را در سفر بشناس" (سفرها در گذشته بسيار دشوارتر از امروز بود و خوي و خيمهاي كسان كمتر پنهان مي ماند و در فراز و فرود سفر شناخته مي گرديد.) ، همچنانست شناخت توانايي ها و ناتوانيهاي يك توده كه در زمانهاي ويژه اي بهتر آشكار مي گردد. اين زمانها هنگامهاي « بحران» است ، خواه اين بحران يك « زمين لرزة» سهمناك باشد ، خواه هنگام جنگ يا كميابي خواروبار.

نابسامانيها و آشفتگيهايي كه از رهگذر پيشآمدهاي شهريور1320در كشور در مدت چند روز نمودار گرديد خود بهترين نشان از ناستودگيهايي داشت كه يك توده مي بايد پيش از روزهاي بحران خود را از آنها بپيرايد.

آن پيشآمدها همچنانكه گزندهاي بزرگي به اين كشور رساند درسهاي بزرگي نيز داشت. ايرانيان مي توانستند دريابند كه زندگاني اجتماعي جز از زندگاني فرديست و آن قانونهاي خود را دارد و زيست افراد در يك اجتماع ولي با شيوة زندگاني فردي ـ زندگاني اي كه همة كوششش بهره مندي فرد بوده به سود توده بيپروا باشد ـ ماية نابودي آنست. مي توانستند دريابند كه آسايش بآساني بدست نيايد و چون با رنج و كوشش بسيار آمد آنگاه نيز نياز بنگهداريست و براي آن افراد بايد « نيك» باشند تا بتوانند دست بهم دهند و همچنانكه يك خانواده را با همدستي و همدلي نگاه ميدارند كشور را نيز نگاهدارند و راه برند. ميتوانستند دريابند كه تا جهان اينچنينست ، توده هاي ناتوان بايد تاوان ناتواني خود را با خون جوانان و آوارگي و پاشيدگي خاندانها و ويراني كشورشان بپردازند و همچون بردگان فرمانبر و زيردست توده هاي زورمند باشند. مي توانستند دريابند كه ناتوانند و اين از آنروست كه بستودگيهاي توده هاي نيرومند آراسته نيستند.

ايرانيان مي توانستند به كوششهاي بيمانند كشورهاي بزرگ درگير جنگ بنگرند و بدانند كه ايشان براي سرفرازي و استقلال كشورشان به چه از خود گذشتگي ها و حتا جانبازيهايي آماده اند و بيگمان سرفرازي و استقلال يك توده را بهايي هست كه ايشان با جانهاي خود آمادة پرداختش بودند. ايرانيان مي توانستند دريابند كه شناخته نبودن معني ميهن پرستي و بيپروايي به آن درميان توده چه اندازه به اين كشور گران مي افتد و چه آسيبها از اين رهگذر به كشور مي رسد. مي توانستند بفهمند كه زيانكاري يك مشت خيانتكار باعث مرگ هزاران جوان غيرتمند سرفراز و آوارگي ده هزاران خاندان و زبوني ميليونها مردم تواند گرديد. ...

درسهاي شهريور20 بسيار است اگر ديدگان بينا بود و خود خواستار ياد گرفتن. از آنسو در پيشآمدهاي اين هنگام رخدادهاي شگفتي نيز ديده شد كه هريك چيستاني مي نمايد.

بايد دانست كه كم بوده اند كساني كه به اين رخدادها با ديدة ژرف بيني نگريسته و جستجوي علتهاي آن كرده باشند. اينست بايد رخدادهاي شهريور20 كه به افتادن رضاشاه ، نخست وزيري فروغي و پادشاهي محمدرضاشاه انجاميد بازنگريسته شده رازهاي آن بدست آيد.

چون پيش از اين سخن ما در زمينة نيك بودن و نيك گرديدن توده بود ، در زير تكه اي از كتاب « افسران ما» كه به اين پيشآمدها از ديدة ستودگي و ناستودگي توده مي نگرد را مي آوريم. از آنسو يك بخشي از كوششهاي پرچم در دو سه ماه نخست ، دنبال كردن رفتارهاي ننگ آور و خائنانة برخي از اميران ارتش و دولتيان بود و در گفتارهايي بهمين مناسبت سخناني رانده شده كه به موضوع ما بستگي مي يابد ، اينست از هر باره بجا بود كه تاريخچه اي از آن پيشآمدها بياوريم تا خوانندگان تصوير روشني از رخدادهاي آن سالها بدارند. اينك آن نوشتار :

"سوم شهريور يكي از ننگ آورترين داستانها در تاريخ ايران بود. داستاني بود كه بايد فراموش نگردد و رازهاي آن بيرون ريخته شود تا رسوايي اي كه بهرة ايران گرديده كم باشد. مي بينم برخي جوانان جستجو از رخدادهاي آن مي كنند و چيزها نوشته مي پراكنند ، و اين كار نيكست. اگرچه برخي بدخواهان بآنها نيز دست مي يازند و جوان ساده اي را بگير آورده با مهربانيها مي فريبند و خود را « قهرمان» مي گردانند : " در آن پيشآمد من فلان كوشش را كردم ، بهمان فداكاري را نمودم ، يا برضاشاه چنين گفتم و چنان شنيدم". ولي اينها از ميان خواهد رفت و بدخواهان شناخته خواهند گرديد.
دربارة سوم شهريور نيز من از دور تماشا مي كردم و آگاهيم كمست. ولي خواهم توانست از راه داوري سخناني گويم و نكته هايي را روشن گردانم :
نخست جاي گفتگو نيست كه ايستادگي نشاندادن ايران در برابر روس و انگليس و كار را بجنگ كشانيدن خود نيرنگي بوده. نه ايران را با انگليس و روس جنگ مي بايستي ، و نه ايران با آنها جنگ مي توانستي. ما با روس و انگليس چرا مي جنگيديم؟.. اگر آن دو دولت راه مي خواستند كه كالاهاي انگليس از ايران بگذرد و بخاك روس رود ، اين نه چيزي بود كه ايران نتواند پذيرفت. نه چيزي بود كه به ايران برخورد. در آن هنگام سخت جنگ ، در آن روزگار زورورزي كه آلمانها مرزهاي چند دولت بي يكسويي [بيطرفي] را شكسته بودند ، از ايران چه كاستي اگر راهي از كشور خود براي كالاهاي انگليسي باز كردي؟!..

از آنسو ايران با انگليس و روس چه جنگي توانستي؟!.. كدام آرتش ورزيده را ميداشت؟!. كدام افزارهاي جنگي را راه انداخته بود؟!. به پشتيباني كدام توده اميد مي بست؟!.

كساني كه آن جنگ را پيش آوردند ، بايستي يا ديوانگاني بيهوش باشند كه باك از زيان و آسيب آن ندارند ، و يا بدخواهاني كه نيرنگي را بديده گيرند.

آنچه تاكنون شناخته شده آنستكه اختيار در دست رضاشاه مي بود و او نافهمانه كار را بجنگ رسانيد. وزيران هم از ترس كتك و دشنام چيزي گفتن نتوانسته اند. اينست آنچه شناخته شده و اين عنوان بدست جوانان نويسنده داده كه چيزهايي نويسند و رضاشاه را ديكتاتور ناميده ريشخندها به او كنند. داستانها سروده مي شود كه منصور[نخست وزير] و عامري[كفيل وزارت خارجه] چهار ساعت پس از نيمشب بنزد شاه رفته اند كه از مرز گذشتن سپاهيان دو دولت را بشاه آگاهي دهند ، و شاه چنان گفته و اينان چنين پاسخ داده اند. ولي اينها همه پندارهاييست كه سرچشمه اش جز ناآگاهي نيست.

كسي چرا نينديشد كه رضاشاه آن اندازه خام نمي بود كه زيان جنگ با انگليس و روس را نداند. ديوانه هم نشده بود. اگر بگوييم دانسته و فهميده جنگ را پيش مي آورد تا گزند به ايران رساند ، اينهم برضاشاه نچسبيدنيست. رضاشاه هرچه مي بود ، نيك يا بد ، ما كار نمي داريم ، بهرحال ايران را دوست مي داشت. بزرگي خودش را در بزرگي نام ايران مي دانست.

آنگاه اگر سرچشمة كارها رضاشاه ميبوده و او نافهمانه ايران را بچنان جنگي مي كشانيده و وزيران چنانكه گفتة خودشانست آن را بد دانسته خرسندي نميداشته اند ، چشده كه از كار كناره نجسته اند تا پايشان درميان نباشد؟!. اگر آنان كناره جستندي ، بيش از آن چه بودي كه چند روزي در زندان باشند ، و يا چند دشنامي از شاه بشنوند؟!. آيا چنين ترسي بهانه براي ايشان توانستي بود؟!.

آنچه من از روي آگاهيهاي خود ميدانم ، آنستكه در آن پيشآمد همة كارها را وزيران و سرلشكران بدخواه كرده اند و چنانكه گفتم نيرنگي درميان بوده.

نخست مي بايد گوييم : اينكه شناخته شده كه رضاشاه ديكتاتور مي بود و سررشتة همة كارها را در دست مي داشت ، راست نيست. اين خود رازيست كه اين وزيران در زمان رضاشاه دسته بندي خود را نگه داشته همچنان نيرومند مي بودند. راستست كه در برابر او ايستادگي نمي نمودند ولي رضاشاه نمي توانست اينها را براندازد و وزيران ديگري بياورد. اين چيزيست كه بايد بيگمان دانست و دليلهايي مي دارد كه من در جاي ديگري ياد كرده ام.(كتاب دادگاه)

دوم رضاشاه يك تن مي بود كه در كاخ خود مي نشست و همة دستورهايش بايستي با دست اين وزيران و سرلشكران بكار بسته گردد ، و من چنان گمان مي برم كه اينان ـ اين وزيران و سرلشكران بدخواه ـ كه نقشه كشيده و نيك دانسته بودند كه در پايان آن رضاشاه برافتاده از ميان خواهد رفت ، گستاخ و دلير گرديده ، از چند روز پيش بيكبار شاه و دستورهاي او را بكنار نهاده ، خودسرانه از روي نقشه كار مي كرده اند. رضاشاه يا نمي دانسته و يا اگر مي دانسته جز برآشفتن و پرخاش كردن كاري از دستش برنمي آمده.

اين گمانيست كه من ميبرم ، و چون نمي خواهم بروي آن پافشاري نشان دهم ، اينست ميگويم : چه رضاشاه هم دست مي داشته و چه نمي داشته ، نقشة كار از سوي اين بدخواهان كشيده شده و با دست خود آنان روان مي گرديده ، و نتيجه اي كه خواسته مي شده ، گزند و آسيب ديدن آرتش و رسوا و بي آبرو گرديدن آن مي بوده.

رضاشاه سالها رنج برده و آرتشي براي ايران پديد آورده بود. آرتشي كه باري بيرون آبرومندي مي داشت و هر سال كه در سوم اسفند [سالروز « كودتاي سوم حوت» 1299] رژه رخ مي دادي خونهاي جوانان غيرتمند بجوش مي آمدي و بسياري با دلخواه رو بسوي آن مي آوردندي ، آرتشي كه اگر براي جنگ با دولتهاي ديگر توانا نبودي براي كوفتن سرِ زيروبيگها و محمدرشيدها [ دو تن از چندين سركش و راهزن آن روزگار] توانا بودي و درون كشور را ايمن مي گردانيدي.

چنين آرتشي پديد آمده و آن بدخواهان اين را برنمي تافتند. از اينرو فرصت بدست آورده مي خواستند كه آن را رسوا گردانند و دستگاه سست و بي آبرويي سازند و براي اين خواست آن نقشه را كشيده بودند.

اگر ايران با روس و انگليس ايستادگي ننموده با بستن پيمان دوستانه راه كالا بردن بآنان دادي آرتش ايران دست نخورده ماندي. پس بايستي ايستادگي نموده شود تا كار بجنگ انجامد و از آنسو هيچگونه بسيجي [تداركي] در كار نباشد و همانكه جنگ درگرفت و دسته هاي سپاه در جنوب و شمال و شرق و غرب بدم چك داده شد هيچگونه پشتيباني بآنها نشان داده نشود. بلكه آشفتگيهايي در كار آنان پديد آورده گردد. دو روز ديگر نيز دستور « ترك مقاومت» فرستاده شود كه نتوانند « با دليريهاي خودشان هم باشد» ايستادگي نمايند. دستور « ترك مقاومت» فرستاده شود كه هيچگونه پشتگرمي درميان نباشد ، سامان و دستگاه بهم بخورد ، فرماندهان بزرگ كه خود از دستة بدخواهان مي باشند زيردستان را بيسر و سامان گزارده خود از ميان ناپديد گردند ، كه بدينسان سپاهيان گزند و آسيب هرچه بيشتر بينند و رسوايي هرچه بيشتر باشد.

اين بوده آن نقشة شوم و اين بوده خواستي كه از آن مي داشته اند كه روز روشن در برابر چشم ما نقشة خود را بكار بستند و خواست خود را پيش بردند.
رسواييهاي آن چند روز چندانست كه اگر بنويسند چند جلد كتاب تواند بود. چه جوانان دلير و نازنيني كه بخون آغشتند. چه افسران كارآمدي كه قرباني خيانت شدند و از ميان رفتند. چه گزندهايي كه شهرها و آباديها ديد ، پس از همه چه رسواييها و بدناميها كه كشور و توده برد.
اكنون سخن در آنستكه در چنان خيانت بي آزرمانة بزرگي ، بيش از همه ، وزارت جنگ كار كرده. رل بزرگتر را در آن نمايش سراپا خيانت ، اين وزارت بگردن گرفته. راستست كه گفتگوهاي سياسي با نخست وزير مي بوده و در آن باره وزارت جنگ را گناهكار نتوان گرفت. ولي پس از آنكه دو دولت راه مي خواستند و ايران ايستادگي مي نمود و اين روشن شده بود كه كار بجنگ خواهد انجاميد و وزارت جنگ اگر انديشة خيانت نداشتي بايستي با شتاب بسيار به بسيج جنگ پردازد و بسرلشكرها كه در آذربايجان و خراسان و خوزستان و كردستان مي بودند دستورها دهد و افزارها فرستد و بشمارة سپاهيان افزايد ، از هر باره باستوار گردانيدن مرزها كوشد ، كه چنانكه همه دانستند يك گام در اين راه برداشته نشده بود.

ما در تهران مي بوديم و مي ديديم كه از يكسو سخن از ايستادگي است و بانگليسيها و روسها پاسخهاي سخت داده مي شود و با انگيزش دولت در روزنامة اطلاعات گفتار نوشته مي شود كه « ما كلمة ترس را مدتهاست از قاموس خود بيرون كرده ايم» ، و در همان حال كمترين آمادگي نمي رود و پروايي نمي شود.

چنانكه نوشته شد و همه دانستند سرلشكران استانها تلگراف كرده آگاهي ميداده اند كه آمادگيهايي در مرز از سوي دولت همسايه پديدار است و دستور مي خواسته اند. وزارتجنگ بآنها پاسخي نمي داده. تلگراف سرلشكر مطبوعي بچاپ رسيد كه در پانزدهم مرداد با « رمز» بستاد آرتش آگاهيها ميداده و دستور مي خواسته و ستاد آرتش پاسخي بآن نداده. سرلشكر محتشمي در روزنامه نوشت كه از چندي پيش آمادگي هاي مرزي همسايه را بتهران مي نوشته و دستور مي خواسته كه وزارت جنگ بهيچيك از آنها پاسخي نفرستاده.

اينها چيزهاييست كه همه دانسته اند. از آنسو چون جنگ آغاز يافت ما در تهران ديديم كه دولت انبارهاي خواربار را بست و نايابي پديد آورد. بنزين باتوبوسها نداد و آنها را از كار انداخت. براي ترسانيدن مردم دروغها پراكند. روز نوشته پراكند كه « آگهي خطر هوايي در شب با خاموش شدن چراغهاي برق داده مي شود» و شب بي آنكه هواپيمايي در آسمان باشد چراغها را خاموش گردانيد و مردم جنگ ناديدة تهران را بهراس انداخت.

بدتر از همة اينها « مرخص» كردن سربازان و بيرون ريختن ايشان از سربازخانه ها مي بود كه روز چهارم يا پنجم جنگ ديده شد. سربازان را كه بيشترشان روستايي مي بودند رختها و كفشهاشان كنده با رختها و كفشهاي پارة خودشان بيرون ريختند كه هر كسي كه آنها را در خيابان مي ديد برسوايي و بدبختي كشور افسوس مي خورد.

كم كسي در تهران آن روز اندوهبار را فراموش كرده. اين كار را كرده بودند كه مردم را بيكبار نوميد گردانيده بفهمانند كه ايران ديگر نماند. كرده بودند كه رسوايي هرچه فزونتر باشد و سرافكندگي غيرتمندان هرچه سختتر گردد.

چنانكه سپس در روزنامه ها نوشتند و دانسته شد ، اين كار بي آزرمانه را سرلشكر ضرغامي رئيس ستاد ارتش و سرلشكر [متن اصلي : سرتيپ] احمد نخجوان كفيل وزارت جنگ كرده بودند كه رضاشاه چون دانسته بسيار خشمناك شده و بر سر نخجوان رفته و او را كتك زده ، و با دستور او بوده كه دوباره سربازان را بازگردانيده اند.

اينها همه نيك مي رساند كه وزارت جنگ يكي از لانه هاي بدخواهان مي بوده. نيك مي رساند كه كساني كه آن وزارتخانه را راه مي برده اند ـ سرلشكران و سرتيپهايي كه رشتة كارهاي آنجا را در دست ميداشته اند ـ بيشترشان از دستة خائنان ميبوده اند. مردان بيناموس و بي آزرمي مي بوده اند كه در توي رخت افسري بنابود گردانيدن كشور و تودة خود مي كوشيده اند.

در همان هنگام كه در تهران اين رسواييها رخ مي داد و اين خيانتها مي رفت در استانها نيز سرلشكران و سرتيپان كه مي بايد گفت از دستة بدخواهان مي بودند ، هريكي بنوبة خود كارهاي خائنانة ديگري مي كرد و رسواييهاي ديگر پديد مي آورد. روز آزمايش فرارسيده و « ديپلمه هاي دانشكدة خيانت» هريكي هنر خود را استادانه نشان مي دادند. آن سرلشكر مطيعي بود كه در رضاييه زيردستان خود را گزاشت و با چند تن از افسران كه افزار دزديهاي او مي بودند از راه كردستان رو بگريز نهاد. سرتيپ قادري در اردبيل همان رفتار را كرد. سربازان را گزارده خود را بيرون انداخت. سرلشكر محتشمي در خراسان همان كار را كرد و رسواييهاي بيشتر بار آورد.

در كردستان و آن پيرامونها در ساية پستي و بي آزرمي اين افسران رسوايي هايي رخداد كه من از گفتن ننگ مي دارم. در چندجا كردان سربازان را بميان گرفتند و تفنگ و افزارهاي ديگر از دست آنان درآوردند. صد زشتي رخداد.

در چندجا خود افسران تفنگها و افزارها در كوه و بيابان ريختند كه بدست كردان و شاهسونان و ديگران بيفتد تا سر بگردنكشي و نافرماني و راهزني برآورند. اين خيانت بسيار پست از سرتيپ پوريا و سرتيپ قادري و ديگران سرزد.

در همه جا سرلشكران و افسران بزرگ كاميونهاي آرتش را كه مي بايست در دسترس سربازان گزارده شود ويژة زنان و فرزندان و كاچال [اسباب خانه] و كالاي خود گردانيدند. در هنگامي كه سربازان و برخي افسران غيرتمند پيش رفته در برابر دشمن مي جنگيدند و جانبازي مي كردند اين افسران خائن با همة كاميونها و اتومبيلها كه در زير دست مي داشتند فرزندان و كاچالهاي خود را راه مي انداختند.

افسر شكم گنده اي را در تبريز مي شناسم كه مي گويند در همان روز نخست كه در صوفيان و آن پيرامونها جنگ مي رفت و هواپيماهاي روسها بالا سر شهر مي پريد و مي غريد ـ اين سرهنگ در بازار بخريدن « جواهرات» و زرينه افزار مي پرداخت و چون غرش هواپيماها برمي خاست جمله هاي دشنام آميزي دربارة ايران و آرتش ايران بزبان مي آورد.

همچنان در تهران ، جنبشي بنام كوچ پديد آمده چون زنان و فرزندان شاه ، ـ شاهپورها و شاهدختها ـ باسپهان مي كوچيدند ، افسران بزرگ ، از شاه نيز جلوتر افتاده زنان و فرزندان خود را با اتومبيلهاي آرتش باسپهان فرستادند. سپس خودشان هم پا بگريز نهاده راه افتادند. ديدني مي بوده كه اين افسران والاجايگاه چگونه خود را در اتومبيلها پنهان ساخته و ميگريخته اند. از كساني كه نام مي برند كه در آنروز تهران و آرتش و مردم را گزارده براي نگهداري خود گريخته اند سرلشكريزدان پناه فرماندة پادگان مركز ، سرلشكر نقدي فرماندة لشكر دوم ، سرلشكر بوذرجمهري فرماندة لشكر يكم ، سرلشكر احمد نخجوان كفيل وزارت جنگ بوده اند. سرلشكر يزدان پناه همان افسر است كه رئيس دانشكده مي بوده و براي اين كشور افسران مي پروريده. همان افسر است كه گفتارها در ميهن پرستي به شاگردان مي رانده.
...
يك كار وزارت جنگ كه در پي آن خيانت ، و خود براي بپايان رسانيدن آن كرد اين بود كه افسراني كه در شهرستانها آن رفتار رسوا را كرده بودند ، چون يكايك بتهران رسيدند بكمترين بازخواستي از آنان برنخاست كه تو گفتي هيچكاري رخ نداده. بلكه بهمة آنان روي خوش نشانداد و بآنانكه كارهاشان از دستشان رفته بوده كارهاي ديگري بديده گرفت.

در حاليكه آن افسران خيانتهاي آشكار كرده و گناهشان يكي دو تا نمي بود. گذشته از « تخلفات» كه ما از آنها آگاه نمي باشيم و سخن نمي رانيم رفتارهاي زشت و پست ديگري از هريكي از آنان سرزده بود كه بزبانها افتاده و از همه جا آواز بدگويي مردم بلند مي بود.

[سپس رفتارهاي نامردانه و پست افسراني كه نام برده را يكايك باز مي نمايد و گزندهايي كه بمردم رسيده و آسيبهايي كه به سرفرازي و اميدهاي ايشان رسيده را نشان ميدهد.]
...
بسياري از افسران نامردي را بآنجا رسانيده بودند كه در چنان هنگامي در انديشة دزدي باشند و خواروبار سربازان را بار كرده راه افتند و آنها را گرسنه و تهيدست گزارند. در تبريز كه برخي افسران با دستة خود پيش رفته بجنگ پرداخته بودند در پشت سر افسراني جيره و پول آنها را دزديده راه افتاده بودند. از اينگونه نامرديهاي پست چندان مي بود كه بگفتن نيايد. با اينحال وزارتجنگ نخواست از كسي بازخواستي كند.

راستي هم آنست كه كسي نمي بود كه به بازخواست برخيزد. بيشتر افسران آنها مي بودند كه در آن خيانت زشت دست داشته و در آن نمايش رلي بازي كرده بودند. اگر دو يا سه تن افسران پاكي مي بودند آنها نيز نمي توانستند آوازي درآورند.

گفته مي شد رضاشاه سخت برآشفته مي خواست « ديوان حرب» برپا گرداند كه خود رئيس آن باشد و سرلشكر ضرغامي و سرلشكر[ اصل : سرتيپ] نخجوان و ديگر افسران خائن را بمحاكمه بكشد. ولي تا توانسته اند جلو گرفته اند و سپس هم او افتاده و رفته.

بيگمان بايد دانست كه اگر هايهوي روزنامه ها نبودي و نامهاي سرلشكر معيني و سرلشكر محتشمي و سرتيپ قادري و ديگر روسياهان بزبانها نيفتادي ، وزارتجنگ نه تنها كار ، « ترفيع» هم بآنها دادي. ما در اين باره دليلي در دست مي داريم كه مي بايد گفت : « نمونه اي از خيره رويي و بيشرمي خائنان» است.

سرواني كه در رضائيه [اروميه] از دستكهاي دزدي و ستمگري سرلشكر معيني مي بوده كه در گريختن او را نيز همراه برداشته ، در سنندج بيك دسته از سربازان شوروي دچار آمده اند كه همانكه آن سربازان را ديده اند اتومبيل را گزارده هريكي بجايي گريخته اند ، و چون سربازان شوروي شليك كرده اند يك گلوله از پشت سر بپاي آن سروان خورده كه آن را زخمي گردانيده. وزارت جنگ بنام آنكه در جنگ زخم برداشته ، باو « ترفيع» داده كه ما چون داستان را در روزنامة پرچم دنبال مي كرديم آن سروان نوشته ها را آورد و ما خود با ديده ديديم.

روزنامه ها كه آن هايهوي را كردند و از جمله ما در روزنامة پرچم گفتارهاي بسيار نوشتيم وزارت جنگ نتوانست به سرلشكر معيني و سرلشكر محتشمي و سرتيپ قادري و ديگران « ترفيع» دهد و يا سر كار نگه دارد. ولي با آنهمه خواهشها محاكمه برپا نگردانيد. آنچه دانسته شد تنها سرتيپ قادري را نهاني بمحاكمه كشيدند و نتيجة آن بيرون نيامد. (جز اينكه يكي از روزنامه ها حكم دادگاه را بدست آورده بچاپ رسانيد).

چنانكه مي دانيد چندي پيش در مجلس هم گفتگوها در اين زمينه بميان آمد و سرانجام قانوني گذشت كه آن افسران را بمحاكمه كشند. ولي تاكنون نشاني از چنان كاري پيدا نيست. آنچه ما ميدانيم يا محاكمه نخواهند كرد يا اگر كردند به پرده پوشي و رويه كاري و ماستمالي خواهند كوشيد.

شُوندش [علتش] ناگفته پيداست : اگر آنان را بمحاكمه كشند صد خيانت نهان ديگر بيرون خواهد افتاد و چيزهاي نادانستني دانسته خواهد شد.
...
آنها زشتكاريهاي افسران و وزيران بود. بياييد بديگران : در چنان هنگامي ملايان چه كردند ، روزنامه نويسان چه كردند ، روستائيان چه كردند ، ايلها چه كردند ، يكايك از ديده گذرانيد و كارهاشان بياد آوريد.

من چون سخنم از افسران مي بود تنها گريختن آنها را گفتم . ولي آيا استاندارها و فرماندارها و رئيس شهربانيها و كلانترها نگريختند؟!. آيا سران اداره ها نگريختند؟!. آيا روستاييان براه آهن تبريز و تهران نريختند و آهنها و تيرهاي آنها را نكندند؟!. آيا ملايان فرصت يافته بكينة سالهاي گذشته بزباندرازيها و بدگوييها برنخاستند؟!. آيا كشاورزان از گشادن راه كربلا بشادماني برخاسته در چنان هنگام گرفتاري بيست و يك هزار تن بتهران نريختند و با گرفتن گذرنامه بعراق نشتافتند؟!. آيا روزنامه ها نبودند كه تا ديروز ستايش از رضاشاه و از شاهپورها و شاهدختهايش را باياي [وظيفة] خود مي شماردند و صد چاپلوسي مي نمودند و بيكبار بازگشتند و ببد نوشتن پرداختند؟!. آيا نمايندگان نبودند كه تا ديروز هريكي خود را نوكري از رضاشاه مي شناخت و فروتني و چاپلوسي بي اندازه مي نمود و اكنون بيكبار رو گردانيده هريكي با زبان ديگري بدگفتن از او آغاز كردند؟!."
(كسروي ، افسران ما ،1323 ص 33 تا 46)

[دنبالة اين گفتار بسيار ارجدارست و سخن از علتهاي اين آلودگيها رانده آنها را در سه بخش « آموزاكها» ، « پيشآمدها» و «سرگذشتها» جداگانه باز مي نمايد. ما بهنگام خود به آنها پرداخته و اين گفتار را دنبال خواهيم كرد.]